خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی.
وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .
وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی
. وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... 
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:41 توسط ی |
دلم برات تنگ شده عزیزم

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:36 توسط ی
اگه گریه بزاره مینویسم کدوم لحظه تورو از من جدا کرد نگو اصلا نفهمیدی نگو نه تو بودی اونکه دستامو رها کرد تو این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که از چشمام جاری نشه ... تا به خاطر این تنهایی با خود جدال نکنم ... و تنها اشک مهمان تنهایی هایم بود... خیلی سخته که دلت بخواد گریه کنی اما بهونه ی درست و حسابی نداشته باشی خیلی سخته که بخوای با اب خوردن بغضت رو بفرستی پایین اما یه دفعه اشک از چشمات جاری بشه ![]()
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چراکه می دانستم در این لحظه ها تنهای تنهام و......
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 16:41 توسط ی |
نمی دونم چرا بعضی وقتا احساس تنهایی می کنم دلم می خواد تو اون لحظه ها کنارم باشی تا ارامش بگیرم عین الان حالم گرفته نباشه کاش الان می دونستی حالم چه جوریه تنهام خیلی تنهام وقتی پیشمی این قد خوبه که احساس می کنم خوشبخت ترین ادم روی زمینم الان هم هستم چون تو رو دارم ولی وقتی پیشم نیستی تنهایی کلافه ام می کنه نمی دونم چیکار کنم احساس می کنم یه بغضی تو گلومه که خیلی داره اذیتم می کنه کاش الان پیشم بودی...... واااااای مسعود عزیزم دلم برات تنگ شده.دارم دیوونه می شم خیلی خیلی دوست دارم مسعود

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 3:24 توسط ی |
دلم برای کسی تنگ است دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد کسی که زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند کسی که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند دلم برات اینقدر تنگه که نگو اما چه باید کرد باید ساخت تا روزی که دوباره بتونم ببینمت.... بی صبرانه منتظر اون روزم مسعود
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 12:40 توسط ی
شمعم داره تموم می شه نذار تو تاریکی بمونم بیا پیشم عزیزم بذار رو سینم سرتو سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره


بذار تا آروم دلت بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره
بذار رو سینم سرتو چشمای خیس و ترتو
بذار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهنتو
بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:21 توسط ی |
عزیزم کاش می دونستی الان که نیستی چه حالی دارم............ سلام مسعود امروز اولین روزیه که دارم تو این وبلاگ می نویسم چه جوری می گذره امروز صبح موقع خداحافظی بغضم گرفته بود من تنهای تنها اینجا چیکار کنم جلوی تو اونم موقع رفتن در بیاد مسعود تو چی کار کردی با من هاااااااا؟؟ زدم می دونستم اگه صداتو بشنوم دیگه نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و اوضاع از اینی که هست بد تر می شه من دوست دارم مسعود این قد بهت وابسته شدم که یه روز نمی تونم دوریتو تحمل کنم چه برسه به ده روز ...... خدایا خیلی خیلی مواظب عشقم باش
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم
ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت به رویت می گسترانیدم
ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه اسمان دلت ابری می شد باریدن می گرفت
ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه ی بسته ی لبانت را بگشایم
ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دست هادر کنار تو پرواز می کردم
و ای کاش سایه بودم تا نزدیک ترین کس به تو باشم ...آره ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه تو باشم
فقط یک کلمه می گم اونم اینه :
(( دوستت دارم ))

نمی دونم این چند روز که نیستی
به این فکر می کردم که تو که بری ![]()
دیگه چند روز نمی بینمت به زور جلوی اشکمو گرفته بودم که نکنه
اما تا رو رفتی گریه ام گرفت
دلم برات تنگ شده بود چیکار می کردم دوست داشتم باهات تماس می گرفتم باهات حرف می ![]()

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:14 توسط ی |
| ||||||